انتقال سنگربلاگ
.: پاسیاد دفاع :.
مبارزه هم چنان باقیست وکربلا هم چنان جاری...

سلام دوستان این وبلاگ

به آدرس زیر منتقل شده است:

Pasyad-e-Defa.blogfa.com

حتماقدم روی کی بوردم بذارید تشریف بیارید ...

منتظر حضور گرم تون و نظرات پرشور و سازنده تون هستم!!!

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ سه شنبه 25 بهمن 1398برچسب:, |


   یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را در آورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متریِ عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها؟ بار اول بند شد و قریاد زد:" ماجد کیه؟" یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت:" منم!"

ترق!!

ماجد کله پا شد و قل خورد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضاکرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:" یاسر  کجایی؟" و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!

   چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیداکرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:" حسین اسم کیه؟" و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سر خورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:" کی با حسین کار داشت؟" جاسم با خوشحالی، هول و لاکنان رفت بالای خاکریز و گفت:" من!!"

ترق!!!!!!

جاسم با یک خال هندی چهار چرخش رفت هوا!

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ سه شنبه 18 بهمن 1390برچسب:جیره جنگی,دفاع مقدس,جنگ تحمیلی,ترکش شوخی,شوخ طبعی,قناسه,عراق,ماجد,یاسر,جاسم,حسین, |

صدای آشنا 

نوای نینوا دارد بسیجی

صدای آشنا دارد بسیجی

درون جبهه می بینی که در سر

هوای کربلا دارد بسیجی

بسیجی دیده بیدار عشق است

بسیجی پیر میدان دار عشق است

اگر چه کوچک و کم سن و سال است

ولیکن در عمل، سردار عشق است

حسین ای درس آموزشهادت

بسیجی از تو آموزد شهادت

خوشا سیمای آن دلدار دیدن

حضور حضرت مهدی رسیدن

کنار یار در سنگر نشستن

سلامی گفتن و پاسخ شنیدن

ز مهدی چون که یاد آرد بسیجی

به جای اشک، خون بارد بسیجی

از آن مرکب نشین جبهه جنگ

حکایت ها به دل دارد بسیجی

شب حمله شب از جان گذشتن

شب حمله شب میثاق بستن

خدا را دیدن و خود را ندیدن

بت وابستگی ها را شکستن

شب حمله شب دیدار مهدی است

به سنگر سر کشیدن کار مهدی است

چراغ محفل سنگر نشینان

فروغ روشن رخسار مهدی است

شب حمله نشان از یار دارد

دل عاشق در آن شب کار دارد

میان سنگر و دشت و بیابان

بسیجی وعده دیدار دارد

شب حمله شب میثاق یاران

که می بارد گلوله هم چو باران

بسیجی زیر لب گوید: خدایا!

نگه داری کن از پیر جماران

خداوندا به سوز داغداران

به اخلاص و جهاد پاسداران

به صدیقان و پاکان سحرخیز

به اشک دیده شب زنده داران

خداوندا به صبر دردمندان

به ایثار و جهاد رادمردان

درون جبهه ها زرمندگان را

خداوندا خودت پیروز گردان

(محمد جواد محدثی)

 


 

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ سه شنبه 1 آذر 1390برچسب:نینوا,بسیج,جبهه,کربلا,عشق,سردار,شهادت,امام مهدی,سنگر,جماران,محمد جواد محدثی,, |

می گفت: مواظب باشید، هر چه دم دستتان رسید نخورید. خصوصاً تیر و ترکش، اینها بیت المال است. حساب و کتاب دارد. فردا باید جوابگو باشید. مال ملت بیچاره عراق است. از گلوی خودشان بریده اند، سر وته خرجشان را زده اند شندر غاز تهیه کرده اند و داده اند برای مهمات، آنوقت شما راه به راه آنها را می خورید و شهید و مجروح می شوید؛ این درست است؟ نشنیده اید که فی حلالها حساب و فی حرمها عقاب! دنیا ارزش ندارد. یک خورده جلوی شکمتان را نگه دارید.

 

به نقل از سایت شهید آوینی

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ پنج شنبه 28 مهر 1390برچسب:تیر,ترکش,بیت المال,عراق,شهید,حلال,حرام,, |

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار. 

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاه خود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاه خود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!   

-  آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!  

-  نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟! 

-  آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش. 

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»

به نقل از سایت شهید آویـــــــنی

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ جمعه 1 مهر 1390برچسب:آرپی جی زن,تیر بار چی,عقیق,, |

در کوچه باغ نور، ظلمت پرسه می زد

دژخیم بر معراج خمسه خمسه می زد

گل رنگ شد هر ذره از خاک هویزه

خون رنگ شد رگ های ادراک هویزه

شب های میمک از ستاره غوطه ور بود

از قصر شیرین تا مریوان صد خطر بود

وقتی که مردان شرافت عهد بستند

صدام را در حصر آبادن شکستند

وقتی که خرمشهر را آزاد کردیم

اسلام خود را در جهان فریاد کردیم

لیلی صفت در غرب مجنون ایستادیم

ما راست قامت در دل تاریخ ماندیم

ما نخل های تشنه را سیراب کردیم 

خورشید را در حاج عمران آب کردیم

اروند، اروند مغرور از رشادت های ما بود

هور العظیم افتاده زیر پای ما بود

آن دم که هل من ناصرٍ پیچید در دشت

عباس ها بی دست وپا از جبهه برگشت

ما در شلمچه کفر را در هم شکستیم

ما عهدها در کرخه نور و فکه بستیم

در فاو ما پرواز را بی بال دیدیم

فانوس از خاکستر آلاله چیدیم

در دهلران از لاله های پاره پاره

جوشید در قلب افق صد ها ستاره

ای نخل های تشنه، سر هایتان کو؟

ای دختران زخم، زیور هایتان کو؟

شط بود و خط سرخی از خون شقایق

شط بود و گورستان سرد لنج قایق

شط بود و خون پاسداران نجابت 

شط بود و رفتن تا خدا نوبت به نوبت!!

 

 

 

 

___________________________

تازنده ایم رزمنده ایم!!!

آه، خدایا چه لذتی دارد انسان در راه تو بمیرد و به خون خویش بغلتد. دوری این شهیدان به دلمان فشار می‌آورد و این فشار در طلبیدن خلاصه می‌شود و آنگاه رو به کاغذ و قلم می‌آوریم و لحظات این عزیزان را می‌نویسيم که هر لحظة آنها عشق و ایمانشان به خدا بود و به یاد می‌آوریم نمازهای شبشان را که به سجده می‌رفتند و منقلب می‌شدند و در دعایشان سلامتی امام، پیروزی رزمندگان اسلام و شهادت خود را از معبودشان طلب می‌نمودند.

 

 

برخیز، چه خفته‌ای، عزیزان رفتند

 

 

خندان چه نشسته‌ای، رفیقان رفتند

 

 

خندان منشین که جمله یاران عزیز

 

 

با سـوز دل و دیـدة گریـان رفتنــد

 

 

از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم، و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند. هم باید شهید شویم و هم باید بمانیم تا فردا بی‌شهید نشود. عجب دردی! چه می‌شد امروز شهید می‌شدیم، و فردا زنده می‌شدیم تا دوباره شهید شویم.

 

 

شهید حمید اللهیاری

 

 

 

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ پنج شنبه 17 شهريور 1390برچسب:شهید,شهید حمید اللهیاری, |

متولد روزهای بعد از جنگم، پدرم اعصاب و روانی نیست.

چند بار چک آپ کردم، صرع هم ندارم. دکترها سر در نمی آورند!

یک هو موجی می شوم، می شوم بی سیم چی،

من لشکر بیست و هفتی ام، ضعف دارم،

جیره ام تمام شده. حسین قجه ای دارد صدایم می کند.

روی دو کنده زانوگوشه اتاقم،تکیه کرده به آر پی جی اش. از گوشش خون می چکد روی سجاده ساده ام

_ حسین جان! حاج همت داره التماس می کنه برگردی

بی اعتنا، اشاره می کند به محمود شهبازی، دور محمود شلوغ است

نشسته روی هونداXL  اش.

مرتب گاز می دهد

آخر موتور  از جا کنده می شود و محمود را با خود می برد

بر می گردم سمت حسین،پهن شده کف سجاده ام.

_آهای، امداد گر!مادرم سراسیمه می آید توی اتاق:

_ جواد جان خوبی مادر؟

_مادر حسین داره پر می کشه.

مادرم می داند نباید کاری به کارم داشته باشد،

برمی گردد سمت آشپزخانه.

_مادر آن طرف بعثی هاین. نرو نرو ...

محکم می زنم توی سرم.

می رم سه کنج دنج خودم زانوهایم رو بغل می کنم.

 همیشه این موقع ها سر و کله حاج احمد پیدا می شود

می آید آن دستان مردانه اش را که هنوز بوی ضریح زینب (س)

می دهندرا حلقه می کند دورم. این بار جمع شان جمع

است؛ همت هست، محسن وزوایی داره می خندد. اصغر ارسنج سراغ رفقایش را می گیرد و ابراهیم هادی آمده!

... حاج احمد جلو می آید، می خواهند بروند.

یکی یکی التماس شان می کنم: من را هم ببرید

همه شان فقط می گویند:

سید علی را در یاب!!

منبع: یالثارات الحسین631

 

صفحه قبل 1 صفحه بعد
آخرین مطالب ارسالی